تبليغاتX
تو شگرف , تو رها و برازنده ی خــــــــاک


تو شگرف , تو رها و برازنده ی خــــــــاک

بیا گناه کنیم جایی که خـــــــــــدا نباشد ...

 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه

خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به

خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و درهمان نقطه

مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را

عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش

را پرسید. مرد پاسخ داد: "من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید"، از این رو چراغ آوردم تا

بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او به طور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد

ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به

مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول

درخواستش را دو بار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا

او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند؟ مرد دوم پاسخ می دهد: "من شیطان هستم." مرد اول با

شنیدن این جواب جا می خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: "من شما را در راه به مسجد دیدم و

این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به

راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما

شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر

آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما

بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را ببخشد. بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا

(مسجد) مطمئن ساختم.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 21:23 توسط "لبخند خورشید"| |

دم غروب، میان حضور خسته اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می‌دید.
و روی میز،هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادارك مرگ جاری بود.
و بوی باغچه را، باد، روی فرش فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می‌كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می‌زد خود را.
مسافر از اتوبوس
پیاده شد:
چه آسمان تمیزی!
و امتداد خیابان غربت او را برد.
غروب بود.
صدای هوش گیاهان به گوش می‌آمد.
مسافر آمده بود.
و روی صندلی راحتی ، كنار چمن
نشسته بود

 

 
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یك چیز فكر می‌كردم
و رنگ دامنه‌ها هوش از سرم می‌برد.
خطوط جاده در اندوه دشت‌ها گم بود.
چه دره‌های عجیبی!
و اسب، یادت هست،
سپیده بود
و مثل واژه پاكی، سكوت سبز چمن‌زار را چرا می‌كرد.
و بعد، غربت رنگین قریه‌های سر راه
و بعد تونل‌ها.
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است
.
و هیچ چیز،
نه این قایق خوشبو، كه روی شاخه نارنج می‌شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، كه در سكوت میان دو برگ این گل
شب بوست،


نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی‌رهاند.
و فكر می‌كنم
كه این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد:

The pilgrim’s glance fell over the table

 
چه سیب‌های قشنگی!

!What pretty apples

 
حیات نشئه تنهایی است

.Life thirsts for solitude


و میزبان پرسید:

And the host asked


قشنگ یعنی چه؟

?What is beauty

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشكال

beauty means the love-enchanted definition of images.


و عشق، تنها عشق

And love, only love


ترا به گرمی یك سیب می‌كند مأنوس .

It acquaints you with the warmth of an apple


و عشق، تنها عشق

And love, only love


مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد،

Carried me to the width of sorrow of lives


مرا رساند به امكان یك پرنده شدن.

It took me to the possibility of flight


 و نوشداروی اندوه؟

? Did it take to the balsam of grief-


. صدای خالص اكسیر می‌دهد این نوش

the pure sound of elixir supplies the drink.

.                                                   

و حال شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چای می خوردند. 

 چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهایی
! چقدر هم تنها
 خیال می‌كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستی.
 دچار یعنی
. عاشق
 و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهی كوچك دچار آبی دریای بیكران باشد
! چه فكر نازك غمناكی
. و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.
 خوشا به حال گیاهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
 نه، وصل ممكن نیست،
همیشه فاصله‌ای هست.
اگرچه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله‌ای هست.
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست

.
و عشق
صدای فاصله‌هاست.
صدای فاصله‌هایی كه
. غرق ابهامند
 نه،
صدای فاصله‌هایی كه مثل نقره تمیزند.
و با شنیدن یك هیچ می‌شوند كدر
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه‌هاست
و او ثانیه‌ها می‌روند آن طرف روز 
و او ثانیه‌ها روی نور می‌خوابند
و او و ثانیه‌ها بهترین كتاب جهان را
به آب می‌بخشند.
و خوب می‌دانند
كه چی ماهی هرگز
هزار و یك گره رودخانه را نگشود
و نیمه شب‌ها، با زورق قدیمی اشراق
در آب‌های هدایت روانه می‌گردند.
و تا تجلی اعجاب پیش می‌رانند.
 هوای حرف تو آدم را
عبور می‌دهد از كوچه‌ باغ‌های حكایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!

حیاط روشن بود
و باد می‌آمد
و خون شب جریان داشت در سكوت دو مرد

.

اتاق خلوت پاكی است.
برای فكر چه ابعاد ساده‌ای دارد!
دلم عجیب گرفته است.
خیال خواب ندارم.
كنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچه‌ای
نشست:
هنوز در سفرم.
خیال می‌كنم
در آب‌های جهان قایقی است
و من  مسافر قایق  هزارها سال است
سرود زنده دریانوردهای كهن را
به گوش روزنه‌های فصول می‌خوانم
و پیش می‌رانم. 
مرا سفر به كجا می‌برد؟
كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند.
و بند كفش به انگشت‌های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جان رسیدن، و پهن كردن یك فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یك ظرف زیر شیر مجاور؟

و در كدام بهار
درنگ خواهی كرد.
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب باید خورد
و در جوانی یك سایه راه باید رفت،
همین.

كجاست سمت حیات؟
من از كدام طرف می‌رسم به یك هدهد؟


و گوش كن، كه همین حرف در تمام سفر
همیشه پنجره خواب را بهم می‌زد.
چه چیز در همه راه زیر گوش تو می‌خواند؟

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 21:16 توسط "لبخند خورشید"| |

در قصه ای قدیمی حكایت می كنند

 

كه وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور مردم گناهان بسیاری می كردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آنها مقرر كند تنبیهی سخت تر از عطش، سیل ، زلزله و بیماری ، تنبیهی كه نسلها را سوزنده تر از آتش بسوزاند بی آنكه ببینیدش یا بر آن واقف شوید، پس خداوند كلام دوستت دارم را از ذهن ها و قلب های مردم پاك كرد چنین كه از روز ازل نه آن كلام شنیده و نه گفته و نه احساس كرده باشند، ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود، اما كم كم بلا رخ داد . زمانی كه مادری می خواست عشقی بی غل و غش تقدیم فرزندش كند، هنگامی كه دو دلداده می خواستند كلام آخر را بگویند و خود را یكباره به دیگری واگذارند، آنگاه كه انسانها، دو دوست ، دو برادر ، دو همسایه، در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس می كردند و می خواستند آن را نثار دیگری كنند.

زبان ها بسته بود و چشمها منتظر و آن كلامی كه پاسخگوی همه این نیازها بود از دهان كسی بیرون نمی آمد و تشنگی سیراب نمی شد، كم كم سینه ها سرد شد، روابط گسسته و ملال و بی تفاوتی جایگزین گردید دیگر كسی حرفی برای گفتن نداشت، آدمها در خود فرسودند و در تنهایی از خود پرسیدند كه چه شد كه ما به اینجا رسیدیم؟؟؟؟ كدام نعمت از میان ما رخت بست؟؟؟ اندوه امانشان را برید و خداوند دلش بر این قوم كه مفلوك تر از همه اقوام جهان شده بودند سوخت و كلمات دوستت دارم را به ذهن و قلب آنها بازگرداند

"خدا را صد هزار مرتبه شكر كه من می توانم بگویم “دوستت دارم "

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 17:12 توسط "لبخند خورشید"| |

وحیده و نیما، تجلی وامق و عذرا

 شنبه سیزدهم تیرماه است ماهی که هرسال صابون مرگ آن به تن خیلی از عزیزان ما می خورد ساعت 3 بعدازظهر روزی بسیار گرم است. غبار وخاک،آسمان شهر را فراگرفته است دم هوا نفس ها راتنگ کرده و آتش خورشید سروتن را می سوزاند اگر در پناه بادخنک نباشی مغز به جوش می آید. ساعت، ساعت تعطیلی کارگاه ها و تولیدی های شهر است. نیمای مهربان،هر روز در این ساعت ،خوشحال و خندان محل کار را ترک می کند زیرا از حرارت تن همکارانش که گرما را از کوره های آجر پزی به ساختمان اداری می آورند و آنها را شریک کار سخت می نمایند ؛رها می یابد و پناه به خانه امن وراحت وهمسر عزیزش می برد عاقبت به خانه می رسد ساعتی قبل وحیده عاشق نیما وعاشق زندگی، کلید را درقفل چرخانیده و به خانه وارد شده است قابلمه را بر سر آتش گذارده وشربتی خنک را آماده نموده تا به همراه همسرش خستگی را از تن به درکند وساعتی بیاسایند. پس از آن نیما باید به ایستگاه رادیو برود نیما هم وارد می شود؛ چشم در چشم، صورت به صورت، به هم می خندند. سلام خسته نباشی.

سفره پهن می گردد اما انگار آسایش هر روزه نیست! هوا گرم وخفه است وباد خنک از خانه راحت آنان رخت بربسته است چرا؟نیما برای فراهم کردن آسایش خود وهمسر زیبایش وبرای بدست آوردن ساعتی هوای خنک به سوی پشت بام میرود لحظه ای میگذرد فریاد یاحسین، یاحسین اوشهری راخبردار می کند اما گویا حسین(ع) در بیابان کربلا،عطشان و بی سرصدای او را نمی شنود.از وحیده به او نزدیکتر هیچکس نیست.

فریاد زنان به پا می خیزد سربرهنه و پابرهنه، چون عاشقی از بند رهیده نعره زنان وناله کنان پله ها را طی می کند او قبل از نیما و برای نیما به ده ها نفر نه گفته است. اویی که التماس خواستگاری را نشنید وگریه خواستگاری دیگر را ندید تا زلیخای یوسف گردد و در زمانه پول وسیاست جمله وحیده و نیما را بسازد؛ غرش کنان خود را به نیما رسانید نگاه کرد نگاهی که دلش را ریش و عمرش را کوتاه نمود. چگونه شده است؟ چگونه است که نیما عوض آنکه مرا در آغوش کشد وسایه سر من باشد و آوازه خوان دل عاشقم؛ آهن های داغ و بی روح را در آغوش کشیده است؟ قلبش به آتش کشیده شدآتشی که گرمای آن باآتش خورشید کوس رقابت زد.الهی بمیرم. الهی بمیرم . با شجاعت نیمارا ازحریف بازستاند و درآغوش کشید ناله ای سر داد و عاشقی را آغاز کرد.

آیا سردی تن نیما به تن او خنکی وآرامش را بخشید؟هرچه بود پس از آن همه چیز ایستاد و تنها یاد ونامی دیگر باقی ماند. وامق وعذرا، وحــــــــیده و نیـــــــــــما ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 12:11 توسط "لبخند خورشید"| |

 

روزی
خوام آمد ، و پیامی خوام آورد.
در رگ ها ، نور خواهم ریخت .
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب
آوردم ، سیب سرخ خورشید.

                                             خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد.
                                              زن زیبای جذامی را ، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید.
                                             كور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ!
                                             دوره گردی خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت . جار
                                             خواهم زد: ای شبنم ، شبنم ، شبنم.
                                             رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریكی است،
                                             كهكشانی خواهم دادش .
                                             روی پل دختركی بی پاست ، دب آكبر را بر گردن او خواهم آویخت.
                                               

هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چید.
هر چه دیوار ، از جا خواهم بركند.
رهزنان را خواهم گفت : كاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را ، پاره خواهم كرد.
من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ، سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد.
و بهم خواهم پیوست ، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها.
                                       
                                بادبادك ها ، به هوا خواهم برد.
                                گلدان ها ، آب خواهم داد.

                                                           خواهم آمد ، پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش
                                                           خواهم ریخت.
                                                            مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهد آورد.
                                                           خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد.


خواهم آمد سر هر دیواری ، میخكی خواهم كاشت.
پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند.
هر كلاغی را ، كاجی خواهم داد.
مار را خواهم گفت : چه شكوهی دارد غوك !
آشتی خواهم داد .
آشنا خواهم كرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:9 توسط "لبخند خورشید"| |

 

 

"جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست. لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :

"دوشیزه هالیس می نل".

 

با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند:

7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.

 

هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.".

 

بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.

 

ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید:

 

" زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت:

"ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟"

 

بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر یستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا یستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم .

من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟

 

چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت:

" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است !"

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 19:32 توسط "لبخند خورشید"| |

 روزي

خواهم آمد،وپيامي خواهم آورد.

دررگها ،نور خواهم ريخت.

و صدا خواهم در داد:اي سبدهاتان پرخواب ! سيب آوردم ، سيب سرخ خورشيد.

           

خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد .

زن زيباي جذامي را،گوشواري ديگر خواهم بخشيد .

كور را خواهم گفت :چه تماشا دارد باغ!

دوره گردي خواهم شد،كوچه ها را خواهم گشت،جار خواهم زد:آي شبنم ،شبنم،شبنم.

رهگذاري خواهد گفت: راستي را،شب تاريكي است،كهكشاني خواهم دادش.

روي پل دختركي بي پاست،دب اكبررا برگردن او خواهم آويخت.

هرچه دشنام از لبها خواهم برچيد.

هرچه ديوار ،ازجا خواهم بركند.

رهزنان راخواهم گفت:كارواني آمد بارش لبخند!

ابر را پاره خواهم كرد.

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشيد ،دلها را با عشق،سايه ها را با آب ،شاخه ها را با باد

وبهم خواهم پيوست،خواب كودك را با زمزمه زنجره ها

بادبادكها به هوا خواهم برد.

گلدانها، آب خواهم داد.

 

خواهم آمد پيش اسبان ،گاوان،علف سبزنوازش خواهم ريخت.

مادياني تشنه،سطل شبنم را خواهم آورد.

خرفرتوتي در راه،من مگسهايش را خواهم زد.

       

خواهم آمد سر هر ديواري،ميخكي خواهم كاشت.

پاي هر پنجره اي،شعري خواهم خواند.

هركلاغي راكاجي خواهم داد.

مار را خواهم گفت: چه شكوهي دارد غوك!

آشتي خواهم داد.

آشنا خواهم كرد.

راه خواهم رفت.

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت.

                            

 

خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد .

زن زيباي جذامي را،گوشواري ديگر خواهم بخشيد .

كور را خواهم گفت :چه تماشا دارد باغ!

دوره گردي خواهم شد،كوچه ها را خواهم گشت،جار خواهم زد:آي شبنم ،شبنم،شبنم.

رهگذاري خواهد گفت: راستي را،شب تاريكي است،كهكشاني خواهم دادش.

روي پل دختركي بي پاست،دب اكبررا برگردن او خواهم آويخت.

هرچه دشنام از لبها خواهم برچيد.

هرچه ديوار ،ازجا خواهم بركند.

رهزنان راخواهم گفت:كارواني آمد بارش لبخند!

ابر را پاره خواهم كرد.

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشيد ،دلها را با عشق،سايه ها را با آب ،شاخه ها را با باد

وبهم خواهم پيوست،خواب كودك را با زمزمه زنجره ها

بادبادكها به هوا خواهم برد.

گلدانها، آب خواهم داد.

 

خواهم آمد پيش اسبان ،گاوان،علف سبزنوازش خواهم ريخت.

مادياني تشنه،سطل شبنم را خواهم آورد.

خرفرتوتي در راه،من مگسهايش را خواهم زد.

                                               

خواهم آمد سر هر ديواري،ميخكي خواهم كاشت.

پاي هر پنجره اي،شعري خواهم خواند.

هركلاغي راكاجي خواهم داد.

مار را خواهم گفت: چه شكوهي دارد غوك!

آشتي خواهم داد.

آشنا خواهم كرد.

راه خواهم رفت.

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت.

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:44 توسط "لبخند خورشید"| |

 

دختری بودکه کسی را دوست نداشت، یعنی می گفت ندارد، اما خیلی ها دوستش داشتند. او هم می دانست ولی قبول نداشت. می خواست کسی دوستش داشته باشد که کسی باشد. شاید خیلی از انها بودند اما برای او نه! شخصی موضوع را فهمیده بود!و وارد زندگیش شد. دختر اسمش را نمی

دانست، اما فکر می کرد اسمش اسم زیبایی باشد. مدت ها گذشت، دختر کم کم به صدای 'آن' عادت کرد، شاید هم دوستش داشت.

'آن' نقاب داشت، اما دختر نمی دانست. اگر هم می دانست 'آن' نقابش را بر نمی داشت. نقابش زیبا بود. نقابی بر همه وجودش.

دختر کم کم به 'آن' نزدیک می شد. و هرچه نزدیکتر می شد بیشتر درون نقاب را می دید! درونش آتش بود.

دختر ترسید، عقب رفت، اما...

آتش، یا هر چیزی که در 'آن' بود - در پشت نقابش - به دختر هم سرایت کرد. 'آن' دستور داشت که دستوری را زیر پا بگذارد! دختر باید با 'آن' یکی می شد...

آتش کم کم تمام وجود دختر را گرفت! اما هر چه می گذشت آتش درون نقاب 'آن' کم سو تر و کم سو ترمی شد.

دختر برگشت. پر از آتش! داغ داغ! می سوزاند. هر چه بود را می سوزاند! 'آن' از دختر ترسید. خواست فرار کند!

اما ماموریتش چه می شود؟! آخرین راه را امتحان کرد، نقابش را کنار زد. می خواست آتش پشت نقابش با تمام قدرت بر داغی دختر غلبه کند! آخر جنس داغی دختر متفاوت بود!

نقابش را که کنار زد، یخ کرد! سردش شد! از تعجب بود یا ترس؟! نمی دانست. دختر نزدیک شده بود، فرق کرده بود!

زمزمه های دختر در گوشش بود. نفس دختر به صورتش می خورد و این داشت آتشش می زد! نمی توانست باور کند که دارد از آتش دختر می سوزد. این شکست بود!

احساس ضعف می کرد، می خواست بماند، اما باید می رفت! برای مجازات خودش!

در ماموریتش شکست خورده بود! آتش دختر خاموش نمی شد! با این حال این آتشی نبود که بایدباشد!

اصلا آتش نبود! نمی دانم! اما داغ بود، خیلی داغ تر از آتش....'آن' باید می رفت. دور می شد، شاید هم فرار!...هم خوشحالی، هم درماندگی! هم ترس، هم شوق! آتشش زده بود!

دختر ، 'شیطان' را عاشق کرده بود

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:39 توسط "لبخند خورشید"| |

 

نور هميشه آماده خاموشي است

زندگی همیشه آماده ی آن است که بگندد!

اما بهار تولدی ست که به پایان نمی رسد!

جوانه سر می زند از سیاهی و گرما باز می گردد!....

 

پل الوار

 

نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 10:7 توسط "لبخند خورشید"| |

 

 

((خانه دوست كجاســـــــــت؟ )) در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثــــــي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشــــــــت به تاريكي شن ها بخشید

 

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

***

((نرســــــــــيده به درخت،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است

اندازه پرهاي صـــداقت آبي است. و درآن عشق به

مي روي تا ته آن كوچه كه او پشت بلوغ، سر بدر مي آورد،

پس به سمت گل تنـــــــــهايي مي پيچي،

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني

و ترا ترسي شـــــــفاف فرا مي گيرد.

در صميميت سيال فضا،خش خشي مي شنوي:

كودكــــــــي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او مي پرسي

خـــــــــانه دوســــــــــــــت كجاســــــــــــــــــت)).

*****

 

نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 16:7 توسط "لبخند خورشید"| |


Design By : Night Skin