تبليغاتX
تو شگرف , تو رها و برازنده ی خــــــــاک


تو شگرف , تو رها و برازنده ی خــــــــاک

بیا گناه کنیم جایی که خـــــــــــدا نباشد ...

.... وچقدر بهار خوب است.تو مي خندي وجلوي آينه مي ايستي وشانه را به موهايت

هل مي دهي وپاي سفره اي با هفت رنگ وهفت اسم مي نشيني وبه دريا نگاه مي كني كه درمقابل پايت موج مي زند ودو ماهي قرمز رااز كاسه آب بيرون بكشي وبا تمام وجودت گازش بزني وهرشب ماه روي پوست آسمان تاول مي زند وتو مي داني كه همين الان بهار ميهمان تمام خانه هاي شهر شده.

تمام خانه هاي شهر،حتي خانه هايي كه زمستان،ديوارهاي آن را به كناري هل داده است واهالي اش سرما را تا بن استخوان جا داده اند. اين رسم بهار است.وقتي از راه مي رسد بايد راه را باز كني تا عبور سبزش مجال اكنون را به چراگاه ديگري هدايت كند.جايي كه مثل ديروز نيست وشايد مثل فردا هم نباشد اما براي

لحظه اي تو را بهاري مي كند.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 13:31 توسط "لبخند خورشید"| |

وسرانجام عاشق در وجود معشوق مي ميرد.اما در معشوق،مرگ راه ندارد.

 

پس عاشق در معشوق متولد مي شود وخود،معشوق مي گردد.

 

معشوق نيزدر عاشق،آشكار مي گردد

 

وعاشق در مي يابد كه معشوق خودش بوده وعاشق حقيقي،همان معشوق بوده.اين گونه است كه

 

عشق وعاشق ومعشوق يكي مي شوند زيرا يكي بوده اند ويكي هستند.

 

در حضور الهي ،اين چنين زندگي كنيد .

 

آنگاه رستگاريد.

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 13:30 توسط "لبخند خورشید"| |

 

اگر بتوانی پیوند خود را آرام و زیبا  برقرار کنی ،این پیوند تو را بازتاب می دهد.

تو پیوند را تغییرمی دهی وپیوند تو را دگرگون می کند؛

 در هر دو سو عمل می کند.

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 15:20 توسط "لبخند خورشید"| |

 

آزادي را بيش از هرچيز دوست داشته ام،زيرا همچون دختركي ديدمش كه تنهايي وگوشه گيري ، چندان بي رمقش گردانده كه به سان سايه پنداري ، از ميان خانه ها گذر مي كند وبرسرهركوي وبرزن مي ايستد ورهگذران را بانگ مي دهد، اما كسي صداي او را نمي شنود وبه او توجه نمي كند.

 

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 20:51 توسط "لبخند خورشید"| |

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 20:30 توسط "لبخند خورشید"| |

   موج اگر ميدونست که ساحل هيچ وقت دستشو نميگيره هرگز نفس نفس نميزد براي رسيدن

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 14:28 توسط "لبخند خورشید"| |

 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست.

بلكه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است كه مجبوري اخرش را با جدايي به سرانجام برساني

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

بلكه نداشتن يه همراه واقعيست كه درسخت ترين شرايط همدم تو باشد

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

بلكه به دست فراموشي سپردن قشنگترين احساس زندگي است

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

بلكه يخ بستن وجود آدم ها وبستن چشمهاست.

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 14:19 توسط "لبخند خورشید"| |

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 14:14 توسط "لبخند خورشید"| |

زندگي زد؛ آدم رقصيد.

آدم رقصيد؛زندگي عرق كرد.

آدم چاييد؛ زندگي تب كرد.

زندگي تب كرد؛آدم ارزيد

آدم لرزيد :زندگي ترك برداشت.

زندگي ترك برداشت؛ هيچ كس درد آدم را نفهميد.

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:10 توسط "لبخند خورشید"| |

 

بگذار تاشيطنت عشق چشم هاي تورا به عرياني خويش

بگشايد حتي اگرجزء رنج وپريشاني نباشد اما

كوري را به خاطر آرامش تحمل مكن

دكتر شريعتي

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 17:59 توسط "لبخند خورشید"| |

 

اهل كاشانم ،روزگارم بد نيست .تكه ناني دارم ، خرده هوشي،سر سوزن ذوقي.

مادري دارم،بهتر از برگ درخت . دوستاني بهتر از آب روان .

وخدايي كه دراين نزديكي است: لاي اين شب بوها ،پاي آن كاج بلند .روي آگاهي آب، روي قانون گياه .

من مسلمانم . قبله ام  يك گل سرخ. جانمازم چشمه،مهرم نور. دشت سجاده ي من. من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم . در نمازم جريان دارد ماه،جريان دارد طيف.

سنگ از پشت نمازم پيداست: همه ذرات نمازم متبلور شده است.

من نمازم را وقتي مي خوانم كه اذانش را باد گفته باشد ، سرگلدسته ي سرو. من نمازم را پي تكبيرالاحرام علف مي خوانم ،پي قدقامت موج .

كعبه ام بر لب آب . كعبه ام زير اقاقي هاست . كعبه ام مثل نسيم ،مي رود باغ به باغ مي رود شهر به شهر . حجرالاسود من روشني باغچه است .

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 17:51 توسط "لبخند خورشید"| |

بازخواني حسرتها واميدهاي ازدست رفته كاري بيهوده است

من به فردا اميد دارم....

ومي دانم گذران لحظه ها از پيش تعيين شده است

لحظه ها مي گذرند وما بايد همانند بيننده اي

به نظاره بنشينيم آنچه را مي گذرد.

سرنوشت ازپيش رقم خورده است

نبايد غصه اي خورد...

من راز لحظه ها را مي دانم

وانتظار را دوست دارم...

براي آمدني نووتازه

...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 14:12 توسط "لبخند خورشید"| |

 

دختر جواني براي  يك ماموريت اداري چند ماهه به آرژانتين منتقل مي شود.

پس از دو ماه نامه اي از نامزد مكزيكي خود دريافت مي كند.

به اين مضمون:

لوراي عزيزمتاسفانه ديگر نميتوانم به اين رابطه ازراه دورادامه دهم.

وبايد بگويم دراين مدت ده باربه توخيانت كردم.ومي دانم كه نه تو ونه من شايسته ي

اين وضع نيستيم. من را ببخش وعكسي راكه به تودادم برايم بفرست.

باعشق:روبرت

دخترجوان رنجيده خاطرازرفتارمردازهمه دوستان وهمكارانش مي خواهد كه عكسي

ازبرادر؛نامزد؛پسرعمو؛پسردايي.... خودشان به اوقرض دهند.وهمه آن عكسها را

كه 56تا بودند با عكس روبرت نامزد بي وفايش در يك پاكت گذاشته وهمراه با

يادداشتي برايش پست مي كند؛ به اين مضمون:

روبرت عزيز؛مرا ببخش؛اما هرچه فكركردم قيافه تو را به ياد نياوردم.

لطفا عكس خودت را از ميان عكس هاي توي پاكت جدا كن وبقيه را به من برگردان.

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 13:57 توسط "لبخند خورشید"| |

 

بلندترين آرمان هايم در دوردست ها درتابش اشعه هاي

خورشيد جاي دارند. درست است كه به تمامي آنها

دست نمي يابم اما مي توانم به زيبايي هايشان

خيره شوم چون معتقدم

آينده از آن كساني است كه به زيبايي

رويايشان اعتقاد دارند

دكتر شريعتي

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 14:6 توسط "لبخند خورشید"| |

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 15:38 توسط "لبخند خورشید"| |

فهمیدن عشق را چه مشکل کردند

ما را زدرون خویش غافل کردند

انگار کسی به فکر ماهی ها نیست

سهراب بیا که آب را گل کردند

 

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 15:10 توسط "لبخند خورشید"| |

 

جيرجيرك گفت: من دلباخته ي توام

خرس گفت: خيلي عاليست، اما من الان بايد به خواب زمستاني بروم.

بعد از اون حرفاي زيادي خواهيم داشت!!

جيرجيرك جلوي غارنشست وگفت:من هم تا اون وقت براي تو جير جير خواهم كرد.

وقتي خرس از غارش بيرون اومد،6ماه ميگذشت.

هيچ اثري هم از جيرجيرك نبود.

خرس نمي دونست كه:

جيرجيرك ها فقط 3روزعمرمي كنند.

 

 

نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 21:18 توسط "لبخند خورشید"| |

ياد من باشد، هرچه پروانه كه مي افتد در آب، زود از آب درآرم.

ياد من باشد كاري نكنم ،كه به قانون زمين بر بخورد.

ياد من باشد فردا لب جوي،حوله ام را هم با چوبه بشويم.

ياد من باشد تنها هستم،ماه بالاي سرتنهايي است.

 

نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 12:26 توسط "لبخند خورشید"| |

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 21:27 توسط "لبخند خورشید"| |


Design By : Night Skin