تو شگرف , تو رها و برازنده ی خــــــــاک
بیا گناه کنیم جایی که خـــــــــــدا نباشد ...
منم راهبر عشق،باده ي جان و بهره ي دل. منم گل سرخي كه به هنگام جلوه ي روز،شكوفا مي شوم،دختركي مرا برميگيرد،مي بوسد وبرسينه مي گذارد. من،خانه ي خوشبختي،سرچشمه ي شادماني ومنشا آسايش ام. منم لبخند پرطراوتي كه بر لبان معشوقه مي نشينم؛ عاشق جوان مرا مي بيند، خستگي ها را از ياد مي برد وزندگي اش به جولانگاه روياهاي دلنشين مبدل مي گردد. منم الهام بخش سرايندگان، راهنماي صورتگران وآموزگار موسيقي دانان. منم جلوه اي آشكار در ديدگان طفل ،كه مادر مهربان به او مي نگرد؛ سربر سجده مي گذارد، نيايش مي كند و خداي را به عظمت ياد مي كند. در پيكر حوًٌٌٍَُُِّّّا ،بر «آدم» تجلي كردم واو را به بند كشيدم . در قامت دلدار بر«سليمان» خودنمايي كردم واو را حكيم وشاعر گرداندم. «هلن» تبسمي كرد و « تروا» ويران شد. « كلئوپاترا» تاج گذاري كرد و الفت را براي دره ي نيل به ارمغان آورد. من همانند روزگار،«امروز» را آباد و«فردا» را ويران مي كنم. من همچون كردگار ، زنده مي كنم و مي ميرانم. ازنفس گل بنفشه پرطراوت تر؛ واز طوفان، سهمگين ترم. اي مردم! من همان حقيقتم،واين والاترين دانسته ي شماست. هر كجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت من نمي دانم كه چرا مي گويند اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيباست وچرادر قفس هيچكسي كركس نيست گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد واژه ها را بايد شست واژه بايد خود باد واژه بايد خود باران باشد چترها را بايد بست زير باران بايد رفت فكر راخاطره را زير باران بايد برد با همه مردم شهر زير باران بايد رفت دوست را زير باران بايد ديد عشق را زير باران بايد جست زير باران بايد با زن خوابيد زير باران بايد بازي كرد زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر كاشت زندگي ترشدن پي در پي زندگي اب تني كردن در حوضچه اكنون است رخت ها را بكنيم آب در يك قدمي است منبع عكس ها http://sokout-e-sard.blogfa.com/ : ميخواست برود، ولي چيزي او را پايبند کرده بود؛ ميخواست بماند، ولي چيزي او را به سوي خود مي کشيد؛ ميخواست بنويسد، قلمي نداشت، ميخواست بايستد، چيزي او را وادار به نشستن ميکرد. ميخواست بگويد، لبان خشکيدهاش نميگذاشتند. ميخواست بخندد، تبسم در صورتش محو ميشد. ميخواست بپرد، ديگر آسمانش تنگ بود، ميخواست دست بزند و شادي کند، ولي دستانش ياري نميدادند. ميخواست نفس عميقي بکشد و تمام اکسيژن هاي هوا را ببلعد، اما چي راه تنفسش را بسته بود. ميخواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. ميخواست پنجره کلبهاش را باز کند و از ديدن زيباييها لذت ببرد، اما با اين که پنجره با او فاصله اي نداشت، اين کار برايش غير ممکن بود. ميخواست بيپروا همه چيز را تجربه کند ولي ديگر فرصتي وجود نداشت. ميخواست گلي بچيند و به کسي که به او خيره شده بود بدهد، دستش جلو نميرفت. مي خواست به همه بگويد دوستشان دارد و عاشقشان است، لبش گشوده نميشد، مي خواست ستاره هاي آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که اي کاش روزهاي رفته برگردند. آخر او عکسي در قابي کهنه بود که توان هيچ کاري را نداشت. ميخواست حداقل لبخندي به لب داشته باشد اما لبانش خشکيده بود. يادش افتاد کاش وقتي عکاس گفت (بگو سيب) از دنيا گله نميکرد. دلش مي خواست اگر نمي تواند هيچ کاري بکند فقط بگويد سيب . دوست من ! تهيدستي ، شرافت جان را آشكار مي سازد وثروت، سرزنش آن را برملا مي كند. اندوه ، احساسات را لطيف مي گرداند ، اما شادماني لطافت آنها را ار بين مي برد،زيرا انسان،هنوز هم ثروت وشادماني را براي زياده خواهي به كار مي گيرد وبه نام انسانيت ،كارهايي ميكند كه انسانيت هيچ گاه بدان دست نيازد. امشب می خواهم غم تنهایی ام را به ستارگان بگویم و برای غربت دلم بگویم که چه قدر فراق تو محزونم کرده چه قدر فاصله سنگین است . امشب دل افسرده ام هوای سرودن تو را دارد.تو را در ذره ذره وجودم احساس میکنم اما بیانت نمی توان کرد از وقتی که رفتی دلم را در آسمان جا گذاشته ای ای آفتاب مهربان اینک که تو نیستی دلم می خواهد عکس تو را در قابی به وسعت خورشید بنشانم و به آسمان نصب کنم لحظات را گذرانديم تا به خوشبختي برسيم اما دريغ خوشبختي همان لحظاتي بود كه گذرانديم بهار آمده است. بايد اميدوار بود. اين يك رسم قديمي است. يعني هم بهار ازروزهاي بسيار دورطبيعت به ارث رسيده است وهم اميدواري در بهار سوغاتي است كه پدربزرگان پدربزرگانمان براي ما به ارث گذاشته اند،به همين دليل چاره اي نيست. پس بيا چهره ارغواني كن. نمي تواني از بهار فرار كني . اوخود را به زمستان با آن همه سفيدي تحميل كرده است وهواي يخ زده را تا پشت كوه،كوه هاي آن دوركه روي تابلوهاي نقاشي سرد شده اند پرتاب كرده است. براي همين بيا هم آواز شويم. حالا هم مي توان دل به آوازهاي بهاري داد كافي است تا مثل آدم هاي جنوبي ، شمالي،شرقي وغربي اين سرزمين روزهاي تعطيل بهار، تعطيل كني سر تا پاي رخوت حضورت را. عاشق شوي و براي تبعيت ازهمان رسم قديمي جيب هايت را پر از اميد بهاري كني. بهار تازه آغاز كار است.






| Design By : Night Skin |



