تو شگرف , تو رها و برازنده ی خــــــــاک
بیا گناه کنیم جایی که خـــــــــــدا نباشد ...
آسمان،آبی تر، آب،آبی تر. من درایوانم، رعنا سرحوض. رخت می شوید رعنا. برگها میریزد.
مادرم صبحی می گفت: موسم دلگیری است من به او گفتم:زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست زن همسایه در پنجره اش،تور می بافد،می خواند، من ودا می خوانم،گاهی نیز طرح می ریزم سنگی،مرغی،ابری. آفتابی یکدست. سارها آمده اند. تازه لادنها پیدا شده اند. من اناری را می کنم دانه،به دل می گویم: خوب بود این مردم ،دانه های دلشان پیدا بود. می پرد درچشمم آب انار اشک می ریزم. مادرم می خندد. رعنا هم. بسراغ من اگرمیائید، پشت هیچستانم. پشت هیچستان جائی است. پشت هیچستان رگهای هوا،پرقاصدهائی است که خبر می آرند، ازگل واشده ی دورترین بوته ی خاک. روی شن هاهم،نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح بسر تپه معراج شقایق رفتند. پشت هیچستان،چترخواهش باز است: تانسیم عطشی دربن برگی بدود، زنگ باران بصدا می آید. آدم اینجا تنهاست ودراین تنهایی،سایه نارونی تا ابدیت جاری است. بسراغ من اگر می آئید نرم واهسته بیائید،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.


| Design By : Night Skin |


