تو شگرف , تو رها و برازنده ی خــــــــاک
بیا گناه کنیم جایی که خـــــــــــدا نباشد ...
تو به من خنديدی باغبان از پی من تند دويد حميد مصدق

و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچهء همسايه
سيب را دزديدم
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان،
می دهد آزارم
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم
که چرا،
خانهء کوچک ما سيب نداشت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت
16:12 توسط "لبخند خورشید"| |
| Design By : Night Skin |


